X
تبلیغات
رایتل
غزل ۳۳

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست
کسی که مسیر زندگیش را مشخص کرده و کنج عزلت گرفته که دیگر در پی خود نمایی نیست.

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست
نکته این است که فقیرترین انسان نسبت به خدا مقرب ترین انسان است. لذا ائمه محتاج ترین خلق به سوی خداوندند. و حافظ به همین احتیاج قسم میدهد.

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجتست
گله عاشقانه است و حالت مناجات دارد .

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجتست
در برابر بارگاه  دوست همه حاجات و خواسته ها فراموش میشود و در برابر آن همه زیبایی و عظمت انسان خواسته های پست و پیش پا افتاده را فراموش میکند

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجتست
جان متاع نقد و ناچیزی است که میتوان تقدیم تو کرد ، اصلا جان متعلق به خود توست.

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجتست
این بیت مظهری غیر از اهل بیت نمیتواند داشته باشد.
و الا کسی غیر از اهل بیت  و انان که منا شده اند عالم به ضمایر نیست.

آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست
بیان دیگری از بیت اول غزل است.

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
میداندت وظیفه تقاضا چه حاجتست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست.

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجتست
حافظ مجادله را بس کن که خاصیت هنر این است که چه بخواهی چه نخواهی خود را آشکار میکند





Powered by WebGozar