X
تبلیغات
رایتل
غزل ۳۲

خدا جو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

دردم از یار است و درمان نیز هم.................دل فدای او شد و جان نیز هم

حلال جمیع مشکلات است حسین

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

هر زیبایی و هر رعنایی در مقابل زیبایی تو چون خاک میماند

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر  پی هوای تو بست

همانطور که غنچه با نسیم باز میشود حال من نزار هم با نسیم کوی خوش میشود

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست

قضای الهی چنان رقم خورد که من در بند تو ام اما چه فایده که محبت باید دوسره باشد و رضایت تو هم مهم است

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

دل من با زلف تو عهد عاشقی دارد که محبت هیچ کس را در دل ننشاند  تو نیز گره از کار دل من باز کن

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

بخنده گفت که حافظ برو که پای تو بست؟

 





Powered by WebGozar