غزل ۱۸۲

حسب حالى ننوشتى و شد ایامى چند
محرمى کو که فرستم به تو پیغامى چند

دیر زمانی است که دیگر ازما حالی نمیپرسی!
چگونه میتوانم با تو سخن بگویم؟
کجاست خیمه سبزت؟یا ابا صالح

 

ما بدان مقصد عالى نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامى چند

در مسیر سیر و سلوک و رسیدن به مقام خلیفه اللهی ما محتاج عنایت شمائیم و الا به هیچ جا نخواهیم رسید:
من اراد الله بدا بکم:هرکس خدا را بخواهد با شما آغاز میکند

 

چون مى از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامى چند

اغتنام فرصت در ایام خاص

 

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه اى چند برآمیز به دشنامى چند

علاج دل خسته و زخمی من آب قند نیست که دل درد های ظاهری را مداوا میکند.کام دل من فقط با جمال خود شما برآورده خواهد شد.

 

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامى چند

شیرین زبانی زیبایی است در مقام تواضع عاشق تا شاید ...

 

عیب مى جمله چو گفتى هنرش نیز بگو
نفى حکمت مکن از بهر دل عامى چند

هدف وسیله را توجیه نمیکند . یعنی اگر میخواهی شراب را حرام کنی مثل خداوند خوبی آن را هم بگو نه اینکه از او فقط بدی هایش را بگویی.
یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَکْبَرُ

 

اى گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامى چند
گدایی هم هنری میخواهد و بهترین گدا گدایی است که دستش جلوی ثروتمند ترین شخص دراز است.

 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردى کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامى چند

وقتی کسی دلش مثل تو نسوخته است درد دلت را نمیفهمد و زبان به شماطتت دراز میکند.
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

 

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظرى کن سوى ناکامى چند

شرح بسیار زیبا از فراغ حضرت حجت.

محرم

سلام

متاسفانه تو محرم سرم خیلی شلوغ شده نتونستم آپ کنم.

اجمالا عرض کنم یک از بزرگان ظهر عاشورا حافظ را در خواب دید که حافظ گریه کنان این غزل را میخواند:

الان دیوان حافظ دم دستم نیست. قول میدهم بعد از عاشورا چند غزل حافظ در مورد اباعبدالله را بنویسم.

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس

گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت

...

التماس دعا

 

غزل ۴۵۳

سلام
این غزل از کوتاه ترین و در عین حال از زیبا ترین غزل های حافظ است که در طی آن بزرگترین آفت راه سلوک را بیان میکند که بسیار جذاب و کاربردی است.

ای که دائم به خویش مغروری

گر ترا عشق نیست معذوری

 غرور بزرگترین آفت راه عشق و سلوک است چون عاشق باید متواضع و خاکسار باشد و در برابر معشوق هیچ خودی نداشته باشد. لذا انسانهای مغرور نمیتوانند عاشق شوند.

شاید به همین دلیل است که در روایت داریم که اگر ذره ای کبر در کسی باشد رنگ و بوی بهشت به او نمیخورد.

 

گرد دیوانگان عشق مگرد

که به عقل عقیله مشهوری

 

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

 در این بیت حضرت لسان الغیب خود را از تهمت های ناروای بی خردانی که او را لا ابالی میدانند بری میکند.چون مستی ناشی از آب انگور را مذموم معرفی میکند.

 

روی زردست و آه درد آلود

عاشقان را دوای رنجوری

 میفرماید عاشق باید زرد رو باشد و رنجور .لذا اگر ما این خصوصیت را نداریم عاشق نیستیم.

 

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر می طلب که مخموری

کسی که غرور دارد نمیتواند از نام خود بگذرد و تا خود در میان است هرگز به معشوق نمیرسد.

مولوی در مدح امیرالمومنین
گفت پیغامبر علی را کای علی
شیر حقی پهلوان پردلی

لیک بر شیری مکن هم اعتماد
اندر آ در سایه‌ی نخل امید

اندر آ در سایه‌ی آن عاقلی
کش نداند برد از ره ناقلی

ظل او اندر زمین چون کوه قاف
روح او سیمرغ بس عالی‌طواف

گر بگویم تا قیامت نعت او
هیچ آن را مقطع و غایت مجو

در بشر روپوش کردست آفتاب
فهم کن والله اعلم بالصواب

یا علی از جمله‌ی طاعات راه
بر گزین تو سایه‌ی خاص اله

هر کسی در طاعتی بگریختند
خویشتن را مخلصی انگیختند

تو برو در سایه‌ی عاقل گریز
تا رهی زان دشمن پنهان‌ستیز

از همه طاعات اینت بهترست
سبق یابی بر هر آن سابق که هست

چون گرفتت پیر هین تسلیم شو
همچو موسی زیر حکم خضر رو

صبر کن بر کار خضری بی نفاق
تا نگوید خضر رو هذا فراق

گرچه کشتی بشکند تو دم مزن
گرچه طفلی را کشد تو مو مکن

دست او را حق چو دست خویش خواند
تا ید الله فوق ایدیهم براند

دست حق میراندش زنده‌ش کند
زنده چه بود جان پاینده‌ش کند

هرکه تنها نادرا این ره برید
هم به عون همت پیران رسید

دست پیر از غایبان کوتاه نیست
دست او جز قبضه الله نیست

غایبان را چون چنین خلعت دهند
حاضران از غایبان لا شک به‌اند

غایبان را چون نواله می‌دهند
پیش مهمان تا چه نعمتها نهند

کو کسی کو پیش شه بندد کمر
تا کسی کو هست بیرون سوی در

چون گزیدی پیر نازک‌دل مباش
سست و ریزیده چو آب و گل مباش

ور بهر زخمی تو پر کینه شوی
پس کجا بی‌صیقل آیینه شوی
مولوی
شهریار در مدح امیرالمومنین
شب و على
على آن شیر خدا شاه عرب
الفتى داشته با آن دل شب
شب ز اسرار على آگاهست
دل شب محرم سر الله است
شب على دید و به نزدیکى دید
گرچه او نیز به تاریکى دید
شب شنفته است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
شاه را دید و به نوشینى خواب
روى بر سینه دیوار خراب
قلعه بانى که به قصر افلاک
سر دهد ناله زندانى خاک
اشگبارى که چون شمع بیزار
میفشاند زر و میگرید زار
دردمندى که چولب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید
کلماتى چون در آویزه گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار على خفته نیافت
روزه‏دارى که به مهر اسحار
بشکند نان جوین افطار
ناشناسى که بتاریکى شب
میبرد شام یتیمان عرب
پادشاهى که به شب برقع پوش
میکشد بار گدایان بر دوش
تا نشد پردگى آن سر جلى
نشد افشا که على بود على
شاهبازى که ببال و پر راز
میکند در ابدیت پرواز
شهسوارى که ببرق شمشیر
دردل شب بشکافد دل شیر
عشقبازى که هم آغوش خطر
خفت در جایگه پیغمبر
آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که على بگذر و از ما مگذر
شال شه واشد و دامن بگرو
زینبش دست‏بدامان که مرو
شال مى‏بست و ندائى مبهم
که کمر بند شهادت محکم
پیشنوائى که ز شوق دیدار
میکند قاتل خود را بیدار
ماه محراب عبودیت‏حق
سر به محراب عبادت مشتق
میزند پس لب او کاسه شیر
میکند چشم اشارت باسیر
چه اسیرى که همان قاتل اوست
تو خدائى مگر اى دشمن دوست
در جهانى همه شور و همه شر
ها على بشر کیف بشر
کفن از گریه غسال خجل
پیرهن از رخ وصال خجل
شبروان مست ولاى تو على
جان عالم بفداى تو على

محمد حسین بهجت (شهریار)





Powered by WebGozar