X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین
به ولای تو سوگند، یا مولا!

به نام حضرت ستار العیوب 

مژده ی وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیش تر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم 

بزرگواری در سایت گنجور ذیل این غزل نوشته: این غزل گویا در استقبال از غزل سلمان ساوجی با مطلع:
«صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم»
سروده شده و مصرع دوم بیت چهارم آن از سلمان است که در همان غزل می‌گوید:
«چون شوم خاک به خاکم گذری کن چو صبا
تا به بویت ز زمین رقص کنان برخیزم» جالب بود‌٬گفتم شما هم بدونین. 

اما مطلبی که حسابی ذهن منو به خودش مشغول کرد٬بیت دوم بود. حقیقتا عاشق شدن به معنای واقعی خیلی مردونگی میخواد. یا الله! لسان الغیب قسم می خوره٬اونم به ولای حضرت حق! که فرمود: هُنَالِکَ الْوَلَایَةُ لِلَّهِ الحق‏ (ی44 کهف)که اگه مولا بگه بیا بشو عبد من٬ پادشاهی همه ی عالم رو میده تا بشه عبد در خونه ی مولا! چه نثر ساده ای٬ چه حرفای تکراری عامیانه ای! معلومه که هیچ شانی از شئون حضرت حق با مقامات پست هذه الدنیا الدنیه قابل مقایسه نیست؛ اما حقیقتا قلب منو لرزوند و حتی تو این وانفسای کمبود وقت٬ دلم نیومد این مطلبو نذارم تو وبلاگ. این ادعای حافظ صادق رو دسته کم نگیرید. حافظ راست میگه. خدا رحمت کناد جمیع عشاق صادق و وفادار را! ربنا تقبل منا...

پشتوانه ی نظری یک مناجات

بسمه تعالی 

و بذکر ولیه -عجل الله تعالی فرجه الشریف - 

حضرت حافظ می فرماید: عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی. با چنین دیدگاه و پیش زمینه ای است که در مقام مناجات عرضه می دارد: زان پیش تر که عالم فانی شود خراب،/ ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن!  

آری، حقیقت آن است که غایت آفرینش و نقش مقصود هر "حی متأله" ای رسیدن به مقام منیع عشق است. البته این راه بسی دشوار است که فرمود: نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد. سالک این راه روزی هفتاد مرتبه کشته می شود و لب به شکایت نمی گشاید. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن. 

حال باده ی گلگون چیست و ارتباط آن با نقش مقصود قصه ی هستی چگونه تبیین می گردد؟ به این دو بیت توجه کنید: سحرگه رهرویی در سرزمینی/ همی گفت این معما با قرینی؛ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه برآرد اربعینی. به نظر حقیر - که بهتر بگویم: حقارت محض-  شراب و باده ی گلگون مراتب مراقبه ی سالک الی الله را بیان می کنند. شراب، حالات حاصله ی آینه ی جان سالک در ابتدای سیر است و باده ی گلگون لطافت های روحانی پس از یک دوره مراقبه ی کامل؛ که تمام هستی و منیت سالک را خراب می کند و سپس آن شود که نه تو دانی و نه من. فرمود:  من‏ أخلص‏ للَّه‏ أربعین‏ صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه على لسانهو باید گفت که این دو بیت اخیر مورد بحث، بیان همین کلام نورانی است. 

این چنین است که تا کسی از جام باده ی گلگون خراب نشود، به بلندای آبادی عشق راه نیابد. داستان دیار عشق، داستان خراب آباد است. راه این آبادی از مخروبه های خرمن هستی سالک می گذرد. پس طلب خراب شدن ز جام باده ی گلگون همان طلب از خود بی خود شدن و باریافتن به مقام منیع عشق است. گویند میرزا جوادآقای ملکی تبریزی (ره) در قنوت نماز شب خود با این بیت دعایی به محضر حق عرض حال می کرده است که چه به تر از کلام لسان الغیب؟!...

این بود هماهنگی فلسفه ی زندگی از دیدگاه حافظ با مناجات حضرتش که از دیوان پر گوهر او استفاده می شود. 

رزقنا الله و ایاکم ان شاء الله... 

غزل ۱۸۲

حسب حالى ننوشتى و شد ایامى چند
محرمى کو که فرستم به تو پیغامى چند

دیر زمانی است که دیگر ازما حالی نمیپرسی!
چگونه میتوانم با تو سخن بگویم؟
کجاست خیمه سبزت؟یا ابا صالح

 

ما بدان مقصد عالى نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامى چند

در مسیر سیر و سلوک و رسیدن به مقام خلیفه اللهی ما محتاج عنایت شمائیم و الا به هیچ جا نخواهیم رسید:
من اراد الله بدا بکم:هرکس خدا را بخواهد با شما آغاز میکند

 

چون مى از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامى چند

اغتنام فرصت در ایام خاص

 

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه اى چند برآمیز به دشنامى چند

علاج دل خسته و زخمی من آب قند نیست که دل درد های ظاهری را مداوا میکند.کام دل من فقط با جمال خود شما برآورده خواهد شد.

 

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامى چند

شیرین زبانی زیبایی است در مقام تواضع عاشق تا شاید ...

 

عیب مى جمله چو گفتى هنرش نیز بگو
نفى حکمت مکن از بهر دل عامى چند

هدف وسیله را توجیه نمیکند . یعنی اگر میخواهی شراب را حرام کنی مثل خداوند خوبی آن را هم بگو نه اینکه از او فقط بدی هایش را بگویی.
یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَکْبَرُ

 

اى گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامى چند
گدایی هم هنری میخواهد و بهترین گدا گدایی است که دستش جلوی ثروتمند ترین شخص دراز است.

 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردى کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامى چند

وقتی کسی دلش مثل تو نسوخته است درد دلت را نمیفهمد و زبان به شماطتت دراز میکند.
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

 

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظرى کن سوى ناکامى چند

شرح بسیار زیبا از فراغ حضرت حجت.

غزل ۴۵۳

سلام
این غزل از کوتاه ترین و در عین حال از زیبا ترین غزل های حافظ است که در طی آن بزرگترین آفت راه سلوک را بیان میکند که بسیار جذاب و کاربردی است.

ای که دائم به خویش مغروری

گر ترا عشق نیست معذوری

 غرور بزرگترین آفت راه عشق و سلوک است چون عاشق باید متواضع و خاکسار باشد و در برابر معشوق هیچ خودی نداشته باشد. لذا انسانهای مغرور نمیتوانند عاشق شوند.

شاید به همین دلیل است که در روایت داریم که اگر ذره ای کبر در کسی باشد رنگ و بوی بهشت به او نمیخورد.

 

گرد دیوانگان عشق مگرد

که به عقل عقیله مشهوری

 

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

 در این بیت حضرت لسان الغیب خود را از تهمت های ناروای بی خردانی که او را لا ابالی میدانند بری میکند.چون مستی ناشی از آب انگور را مذموم معرفی میکند.

 

روی زردست و آه درد آلود

عاشقان را دوای رنجوری

 میفرماید عاشق باید زرد رو باشد و رنجور .لذا اگر ما این خصوصیت را نداریم عاشق نیستیم.

 

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر می طلب که مخموری

کسی که غرور دارد نمیتواند از نام خود بگذرد و تا خود در میان است هرگز به معشوق نمیرسد.

غزل ۳۲۹

این شعر از زیبا ترین غزلهای حافظ است که در مدح حضرت باب الحوائج حضرت عباس بن علی ، ابو الفضایل سروده شده است . که به درخواست دوست بسیار عزیزم صاحب وبلاگ در پناه تو  این هفته این شعر را بررسی میکنیم.البته سعی میکن به علت طولانی بودن فقط قراینی که ادعای بنده را ثابت میکند را عرض کنم و از توضیحات اضافی بپرهیزم.طبیعی است که اگر توضیح بیشتری در مورد ابیات خواستید در خدمتم.

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم

از زبان حضرت عباس میفرماید که غلام حضرت اباعبدالله هستم.


ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

 

جامی بده که باز به شادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم


راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

اشاره به امان نامه ی شمر دارد و میفرماید حیات جاودان را به رخ من مکش که من از حوض جدم علی بن ابی طالب سیرابم .که "و رزق ربک خیر و ابقی"


شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم

در این بیت حضرت به صفت خود اشاره میکنند یعنی ابو الفضل و میفرماید هرچه هم با فضل باشم مملوک و گدای در همین خانه ام.(خانه اباعبدالله)


من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

اشاره دارد به ازلی بودن محبت بین او و امام حسین علیه السلام
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران

ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث
از گفته کمال دلیلی بیاورم

 

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

این بیت تضمینی است که از کمال آورده است و این بیت از حافظ نیست

 

منصور بن مظفر غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم

منصور لقب حضرت امام حسین است و مظفر هم لقب امیرالمومنین . و میفرماید که این نام نگهبان من است


عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم

 

گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم

این جهان با نام حسین علیه السلام خلق شده است و چرا من شعر فارسی ام را با نام او نگویم (این بیت از زبان خود حافظ است)


شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم

شاهین های شکاری که شکار شاه را میآوردند برای جایزه لقمه ای از همان کبوتر شکار شده را از دست شاه میگرفتند و دیگر به خود شکار کاری نداشتند.


ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم

 

شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
در این بیت حافظ رمز جاودانگی و زیبایی و نفوذ کلام حافظ را بیان میکند و آن این است که شعر حافظ همه در مدح ائمه معصومین علیهم السلام است

 

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

 

بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم

 

مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر وشورش


با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شاه بسیار خوش انصاف بود و الا من اینقدر ها هم قابل نبودم که این همه مقام به من داده اند.


شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم

فرمود به جای دو دست قلم شده عباس به او دو بال در بهشت عطا کردیم که در آنجا هم ساقی باشد و بین طبقات مختلف بهشت روزی رسان باشد.
طاووس عرش هم بنا به روایت حضرت صاحب الزمان است که ارادت خاصی به حضرت عباس علیه السلام دارند.المهدی طاووس اهل الجنه


نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم


شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم

میفرماید درست است که من کسی نیستم ولی به هر حال دست پرورده کسی مثل امیرالمومنین هستم.


ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
در مصرع اول میفرماید عاشقان تو از ذرات عالم بیشترند
و من از ذره در برابر تو کمترم


بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم

حضرت با غیرت مخصوص خود میفرماید به من بگو که کیست منکر روی تو؟
تا چشمانش را با گزلک (وسیله ای آهنین برای کفاشها) در آورم


بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم


مقصود از این معامله بازارتیزی است
نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم
در حراج ها برخی اصلا قصد خرید ندارند و فقط قیمت را بالا میدهند تا قیمت بالا رود . به این کار میگویند بازار تیزی.
حضرت عباس میفرماید این همه زیباییها و جلوه های من برای این است که بدانند من غلام و طفل دبستان حسین هم نیستم. و الا قصد مطرح کردن خود راندارم.

   1       2       3    >>





Powered by WebGozar